تبليغاتX

๑۩۞۩๑ WwW.Mahmood1986.Blogfa.CoM ๑۩۞۩๑

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت , دلگیر مباش که تو گنهکاری نه او او دلش برای پذیرش مهربانی تنگ است, گناه از او نیست , تو هم با تمام مهربانیت زیبا ترین معصوم دنیایی , پس خود را گنهکار نبین من عیسی نامی می شناسم ده بیمار در یک روز شفا داد و تنها یکی سپاسش گفت من خدایی می شناسم ابر رحمتش به عمر زمین و زمان بارید , یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر می گویند , پس چرا می پنداری بهتر از آنچه عیسی و خدای عیسی را سپاس گفتند از تو برای مهربانیت قدر دانی می کنند . پس از ناسپاسیشان نرنج اما برای شادی دلشان بکوش که با مهربانی روح تو آرام می گیرد, تو با مهرت پر و بال می گیری , خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد. دوست بدار نه برای آنکه دوستت بدارند تو به پاس زیبایی عشق , عشق بورز؛

نوشته شده توسط محمود در Mon 6 Jul 2009 ساعت 13:11 | لينک ثابت |

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف چابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش نداشته‌هاش را از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

نوشته شده توسط محمود در Mon 6 Jul 2009 ساعت 13:10 | لينک ثابت |

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود!

نوشته شده توسط محمود در Mon 6 Jul 2009 ساعت 13:4 | لينک ثابت |

وقتی کار ساختن دنیا تمام شد قرار شد طول عمر موجودات روی کره زمین را هم معلوم کنند اول الاغ آمد و پرس و جو کرد که چه مدت باید روی کره زمین زندگی کند به او گفته شد: سی سال

بعد از او سوال کردند : آیا کافی است؟

الاغ جواب داد:خیلی زیاد است فکرش را بکنید سی سال آزگار باید بارهای سنگین را از جایی به جایی دیگر ببرم مثلا کیسه گندم را به آسیاب ببرم حاصل این زحمت نان برای دیگران و شلاق ولقد برای من است

یک عمرحمالی بیهوده خواهش می کنم چند سالش را کم کنید !

به الاغ رحم کردند و عمرش را به دوازده سال تقلیل دادند او هم خوشحال شد و رفت بعد سگ از راه رسید

از او پرسیدند می خواهی چند سال زنده بمانی؟

برای الاغ سی سال زیاد بود حتما برای تو خوب است

سگ در جواب گفت چه فکر اشتباهی.می دانید چقدر باید سگ دو بزنم از حال میروم وقتی هم که پیر شوم وصدایم را از دست بدهم و دیگر نتوانم پارس کنم و دندانهایم قادر به گاز گرفتن نباشد چه از من باقی میماند دیگربرای هیچ کسی فایده ای ندارم به جای پارس کردن باید زوزه بکشم و مثل مار از گوشه ای به گوشه دیگر بخزم

تا این که عمرم تمام شود خواهش میکنم به من رحم کنید

عجز و التماس سگ موثر بود و عمر او به هجده سال کاهش یافت

سگ رفت و میمون وارد شد به میمون گفتند توازاینکه سی سال زندگی کنی خوشحال خواهی شد تو که مثل الاغ خر حمالی نمی کنی و مانند سگ مجبور نیستی یک عمر سگ دو بزنی حتما سی سال برای تو عمر مناسبی است !

میمون گفت

اصلا این طور نیست من باید مدتی طولانی برای خنداندن مردم ادا و اطوار در بیاورم با کارهایم باعث میشوم که دیگران بخنندند اما در دلم پر از غم است

باید بگویم که در پس این ادا واطوارها اندوه نهفته است

من اصلا تحمل سی سال زندگی را ندارم خواهش میکنم چند سالش رو کم کنید

به او بیست سال زندگی اعطا شد

بالاخره انسان سرحال و قبراق ظاهر شد و خواست طول عمرش را بداند به او گفته شد به تو سی سال زندگی اعطا می شود آیا کافی است؟

انسان با صدای بلند اعتراض کرد درست موقعی که تازه خانه ام را ساخته ام اجاقم را روشن کرده ام و منتظرم میوهای درختانی را که کاشته ام بچینم خلاصه وقتی تازه دارم نفس راحتی میکشم باید بمیرم نه نه خواهش می کنم عمر م را طولانی ترکنید

باشد هجده سال از عمر الاغ هم به تو اعطا میشود

نه کافی نیست

خیلی خوب دوازده سال از عمر سگ که سگ نخواست نیز به عمر تو افزوده میشود

نه هنوز کم است

خوب ده سال باقی مانده از عمر میمون نیز به تو داده می شود

به شرط اینکه دیگر بیشتر از این توقع نداشته باشی

انسان با اینکه هنوز راضی نشده بود انجا را ترک کرد

بدین ترتیب انسان به عمری هفتاد ساله دست یافت

او سی سال اول زندگی راکه دوران رشد و جوانی است با سلامت وشادابی کار وزندگی می کند هجده سالی را که از عمر الاغ به او بخشیده شده مثل خر کار می کند و دوازده سالی را که از زندگی سگ به او رسیده سگ دو میزند نق میزند و پاچه این و آن را میگیرد با این که دیگر دندانی برایش باقی نمانده است وقتی این دوره ها تمام شد نوبت ده سال میمون می رسد انسان در این دوره دوباره به حالت کودکی بر می گردد وکارهایی بچه گانه می کند کارهایی که حتی به نظر بچه ها هم احمقانه می اید و باعث مضحکه خودش و خندادن مردم میشود

نوشته شده توسط محمود در Mon 6 Jul 2009 ساعت 12:54 | لينک ثابت |

خدایا ،تو را همه جا می بینم.در قطره های درشت باران،گریه های ساده ی کودکان،درخت پر شکوفه ی بادام که در دو قدمی من ایستاده و نگاه آرام کبوتری که به ابر ها تکیه داده است .

خدایا ، ای که همه جا و همه وقت میتوان با تو درددل کرد و از پشت بلندترین دیوارها و حصارها حتی صدایت را دید،هرگاه برفی سنگین بر کلماتم می بارد،با نام گرم تو انگشتانم را پر از شعر میکنم . از خیابان های خاکستری تهران سراغت را میگیرم.سیاه مشق های پر از غلطم را در جوی کوچکی که از مقابل خانه ام می گذرد،می شویم و پلک های بسته ام را با رویایی سرمه ای ،روشن میکنم.

خدایا،پرده های سیاه غفلت و گناه اجازه نمی دهند چهره ی زیبای تو را ببینم.تو می دانی که با چه امیدی واژه ها را کنار هم می نشانم تا با تو حرف بزنم و قبل از اینکه دهان باز کنم ، از خواسته ام با خبری .پس آرزوهای سرمازده ام را در آغوش بگیر!

خدایا،وقتی با تو دوستم همه ی آرزوهای من طعم عسل و انجیر می دهند،گنجشک ها لابلای موهایم آواز می خوانند،چشمه های بی شماری به طرف دست هایم می آیند.

خدایا،اگر تو دوستم داشته باشی،از فردا می توانم خورشید را روی مژگانم بنشانم و برای عاشق شدن آماده شوم و خوشحال باشم که اشک ها و اندوه هایم از خلیج های پراکنده ی عشق آبرومندترند.

خدایا ،هرگاه روبروی تو می نشینم ،شبیه یک غزل عاشقانه میشوم و آرزو می کنم مرا از نو بسرایی.کاش جنگل ها به کاغذهایی سپید بدل می شدند و من تا قیامت بی هیچ وقفه ای می نوشتم :دوست دارم،دوستت دارم ،دوستت دارم...

نوشته شده توسط محمود در Mon 6 Jul 2009 ساعت 12:50 | لينک ثابت |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود ! يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است!

نوشته شده توسط محمود در Mon 6 Jul 2009 ساعت 12:41 | لينک ثابت |

بچه بودم و عاشق قاصدک:

یه قوطی داشتم پر از قاصدک،هر روز هر چندتا قاصدک می اومد

تو حیاط می گرفتمشون و میذاشتمشون تو قوطی...می گفتم

قاصدکها میان خونه تا خبرای خوش بدن...دلم می خواست

یه اتاق داشته باشم پر از قاصدک...

بچه بودم و عاشق آسمون :

روی تخت توی حیاط دراز میکشیدم

و دیوانه وار به آسمون خیره می شدم.

کار هر روز عصرم شده بود

زل زدن به آسمون به این آبی بی انتها....

اون موقع آبی آسمون آبی تر بود و زیباتر...

ابر ها هم مهربون تر...

می گفتم مامان: میشه تو آسمون عکس بگیرم ...

می شه خودمو از پشت بوم بندازم پایین و در حین سقوط ازم عکس بگیری؟مامانم پرسید چرا؟

گفتم میخوام با آسمون عکس بندازم...

مامانم میخندید و می گفت:آسمون همیشه بالا سرت هست...

عکسشو می خوای چیکار ...فکر که کردم دیدم درست میگه ...

آسمون همیشه هست...دوباره میرفتم تو فکر...

آیا من هم از این آسمون به این بزرگی سهمی دارم؟تا کجا مال منه؟...

بچه بودم و عاشق ستاره:

بر خلاف بقیه که تو ستاره ها

پر نورترین و نزدیک ترین ستاره رو انتخاب میکردن

من دورترین و کم نورترین ستاره ها رو ترجیح میدادم...

با ستاره ی خودم حرف میزدم ...و از تنهایی درش می آوردم!...

بچه بودم و عاشق بارون:

بارون های بچگی هام نم نم و مهربون می اومدن...

بیشتر میموندن...عصبانی نبودن... میشد حسشون کرد...

وای باران...

بچه بودم و عاشق آب:

می رفتم لب آب. موسیقی آب روحمو نوازش میکرد...

پاهامو تا زانو می بردم توی آب خنکای آب از خود بی خودم میکرد..

.چشمامو می بستم و جز صدای آب چیزی نمیشنیدم...

می رفتم تا نور...تا آب...

بچه بودم و عاشق مادر:

عزیز ترین مخلوق خدا...

می پرستیدمش...همیشه نگاهش میکردم...

چشمام به صورتش خیره می موند...

یه بغضی گلومو می فشرد... اشک تو چشام جمع می شد...

خدایا...نمی خوام بزرگ بشم...

بچه بودم و عاشق پدر:

دیکتاتور مهربان...همیشه خسته بود....

زود از کوره در می رفت...با همهی این احوال دوسش داشتم...

وقتی به دستاش نگاه می کردم

انگار یه بغضی گلومو می فشرد...

اشک تو چشمام جمع می شد...

خدایا نمی خوام بزرگ بشم...

خدایا می شه با با مامان همیشه باشن؟...مثل آسمون....

بچه بودم و عاشق خدا:

دروغ چرا بعضی وقتا ازش می ترسیدم...بعد از شیطونی ها...

خدای من یه بابا بزرگ بلند قامت بود با یه ریش سفید بلند...

خیلی بلند...دلم براش میسوخت!...

می گفتم بیچاره تنهاست...پیره ...

آدما زیادن...سزش باید خیلی شلوغ باشه...

حتما همیشه خسته است ...

مثل بابا...کاشکی می شد کمکش کنم...

بچه بودم و عاشق...

...من عاشق بودم...

عاشق همه ی چیزها و همه ی کسایی که بهشون عشق می ورزیدم...خودمو مدیون همه میدونستم...

مامان ،بابا،خدا،هگذر توی خیابون،همه ی آدما،حتی قاصدک!

بزرگ شدم...

بزرگ شدم و دیگه بچه نبودم...

دیگه وقت دویدن دنبال قاصدک،نگاه کردن به آسمون و ستاره رفتن زیربارون،گوش دادن به صدای آب رونداشتم...

حتی کمتر پدر و مادر رو می دیدم...

از خستگی خوابم میبرد و کمتر خدامو میدیدم...

دیگه غصه ی تنهایی و پیریشو نمی خوردم!

چی شد بچگی هام کی تموم شد؟چقدر دلم واسش تنگه...

فکر که می کنم میبینم تو بچگی ها چقدر بزرگ بودم! ! !

بزرگ شدم و عاشق بچگی ها.

 

نوشته شده توسط محمود در Thu 4 Jun 2009 ساعت 18:23 | لينک ثابت |

اول از همه برايت آرزو مي كنم كه عاشق شوي،
و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.

آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد...
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار...
برخي نادوست و برخي دوستدار...
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي...
نه كم و نه زياد . . . درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد...
تا كه زياده به خود غره نشوي.

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري...
تا در لحظات سخت،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند...
چون اين كار ساده اي است،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند...
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

اميدوارم اگر جوان هستي،
خيلي به تعجيل رسيده نشوي . . .
و اگر رسيده اي ، به جوان نمايي اصرار نورزي ،
و اگر پيري تسليم نااميدي نشوي . . .
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي . . .
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي:
«
اين مال من است » ،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!

و در پايان ، اگر مرد باشي ، آرزومندم زن خوبي داشته باشي . . .
و اگر زن باشي شوهر خوبي داشته باشي ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو آغاز كنيد . . .

اگر همه اين ها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم . . .

نوشته شده توسط محمود در Thu 4 Jun 2009 ساعت 18:22 | لينک ثابت |

دو خط موازي زاييده شدند. پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد. آن وقت دو خط موازي چشمانشان بهم افتاد و درهمان يك نگاه، قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند. خط اولي گفت: ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم، خط دومي از هيجان لرزيد. خط اولي گفت: وخانه اي داشته باشيم در يك صفحه ي دنج كاغذ. من روزها كار ميكنم، مي توانم بروم خط كناريك جاده ي دورافتاده و متروك شوم و يا خط كنار يك نردبام. خط دومي گفت: من هم ميتوانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت. خط اولي گفت: چه شغل شاعرانه اي! و حتما" زندگي خوشي خواهيم داشت. در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز بهم نميرسند و بچه ها تكرار كردند، دو خط موازي هيچ وقت بهم نميرسند. دو خط موازي لرزيدند، به همديگر نگاه كردند و خط دومي زد زير گريه. خط اولي گفت: نه، اين امكان ندارد، حتما" يك راهي پيدا ميشود. خط دومي گفت: شنيدي كه چي گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد، ما بهم نميرسيم و دوباره زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نااميد شد، ما از اين كاغذ خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم، بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي آرام گرفت و اندوهناك از صفحه ي كاغذ بيرون خزيدند. آنها از زير در كلاس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد، سفرهاي دو خط موازي شروع شد.

آنها از دشت ها گذشتند ...... ازصحراهاي سوزان ..... ، از كوه هاي بلند ..... ، از دره هاي عميق ..... ، از درياها ....... ، ازشهرهاي شلوغ. سال ها گذشت و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است، هيچ فرمولي شما را بهم نخواهد رساند، شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم، اگر ميشد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي درمان است. شيميدان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد، اگر قرارباشد با هم تركيب شويد، همه ي مواد، خواص خود را از دست مي دهند. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد، رسيدن شما به يكديگر مساوي است با نابودي جهان، دنيا كن فيكون ميشود، سيارات از مدارخارج ميشوند، كرات با هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم ميپاشد، چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد. فيلسوف گفت: متأسفم ، جمع نقيضين محال است. و بالاخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما بهم ميرسيد، نه در دنياي واقعيات، آنرا در دنياي ديگر جستجو كنيد. دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت، آنها كم كم ميل بهم رسيدن را از دست ميدادند.

خط اولي گفت: اين بي معني است. خط دوم گفت: چي بي معني است؟ خط اول گفت: اينكه بهم برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكنم. آنها به راهشان ادامه دادند.

يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش در ميان سبزه ها ايستاده بود و نقاشي ميكرد. خط اولي گفت: بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم. خط دومي گفت: شايد ما نبايد هيچ وقت از آن صفحه ي كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي گفت: در آن بوم نقاشي حتما" آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شدند. روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد.

آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي ميگذشت. وآنجا خورشيد سرخ، آرام آرام پايين مي رفت و سر دو خط موازي عاشقانه بهم مي رسيد

نوشته شده توسط محمود در Thu 4 Jun 2009 ساعت 18:21 | لينک ثابت |

نازنین کسی نگفت...

کسی ننوشت...

 کسی را ندیدم...

 حالا تو اولین کسی هستی که دستهایت را به من هدیه دادی..

 یادم باشد همیشه..

 همیشه  بیاد آورم مثل امروز ..

 یکی به من یک سبد گل مریم داد...

 و مرا به بهاری برد.

 پر از شکوفه های درخت مادر بزرگ..

 پر از مهربانی..

 پر از دیوانگی های من...

 پر از راز و رمز زندگی....

نازنین...

نمی نویسم مگر برای تو.

می دانم زندگی قدری دیر..

مثل همیشه...

باندازه ی یک ده ساعت...ده روز ..ده ساعت..

اما "تقدیر بی تقصیر نیست"

 دوستت دارم....

نوشته شده توسط محمود در Wed 1 Apr 2009 ساعت 19:20 | لينک ثابت |

آسمان می بارد و گل میمیرد.

تو نه گل باش نه آسمان.!!!!

زمین باش تا گل برای تو بمیرد و آسمان برای تو ببارد.

 

سال نو مبارک.

 

نوشته شده توسط محمود در Sat 21 Mar 2009 ساعت 15:20 | لينک ثابت |

شادی را علت باشیم نه شریک

و غم را شریک باشیم نه دلیل.

 

سالروز تولد وبلاگ مبارک.

نوشته شده توسط محمود در Mon 16 Mar 2009 ساعت 13:59 | لينک ثابت |

نوشته شده توسط محمود در Wed 25 Feb 2009 ساعت 15:58 | لينک ثابت |

Love1 

نوشته شده توسط محمود در Wed 25 Feb 2009 ساعت 15:52 | لينک ثابت |

نوشته شده توسط محمود در Wed 25 Feb 2009 ساعت 13:11 | لينک ثابت |

نوشته شده توسط محمود در Wed 25 Feb 2009 ساعت 13:10 | لينک ثابت |

اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم ؟

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم ؟

اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن ؟

اسم منو عشق تو رو توی کتابا بخونن ؟

اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم ؟

پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونی کنم ؟

اجازه میدی تا ابد سر بزارم رو شونه هات ؟

روزی هزارو صد دفه بگم که میمیرم برات ؟

اجازه میدی که بگم حرف ترانه هام تویی ؟

دلیل زنده بودنم درد بهانه هام تویی ؟

اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی ؟

ستارتم اینو میگه که تو تو اقبال منی !

اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم ؟

تو رویاهای صورتیم خودم رو با تو ببینم ؟

اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم ؟

بگم میخوام به خاطرت سر به بیابون بزارم ؟

اجازه هست برای تو از ته دل دیوونه شم ؟

اجازه میدی که بگم همین روزا میای پیشم ؟

اجازه هست عکس تو رو رو صورت ماه بزنم ؟

طلسم قصه هامونو با داشتن تو بشکنم ؟

اجازه میدی که شبا همش بیام تو خواب تو ؟

اون عکسی که با هم داریم جا بدمش تو قاب تو ؟

اجازه میدی قصه هام با عشق تو جون بگیره ؟

چشمای عاشقم واست روزی هزار بار بمیره ؟

اجازه میدی عشقمو همش بهت نشون بدم ؟

پیش زمین و اسمون واسه تو دس تکون بدم ؟

اجازه میدی واسه تو قصر طلایی بسازم ؟

با یه صدای مخملی برات لالایی بسازم ؟

اجازه میدی که فقط تو دنیا با تو بمونم ؟

هر چی که عاشقانه بود به خاطر تو بخونم ؟

اجازه هست با بال تو پر بزنیم بریم بهشت ؟

کاش نذاریم برنده شه تو بازی ما سرنوشت !

اجازه هست با افتخار آهنگ ساز من بشی ؟

تو فصل سخت زندگی باز گل ناز من بشی ؟

اجازه هست پناه من گرمی آغوشت بشه ؟

هر اسمی جز اسم خودم دیگه فراموشت بشه ؟

اجازه میدی پاییزو پر از تولدت کنم ؟

بیامو ماه اذرو پیشکشی خودت کنم ؟

اجازه هست ؟ بگو که هست من همشو دارم میگم

با تو به اسمون می رم با تو یه ادم دیگم

اجازه هست بگم که تو از اسمونا اومدی ؟

فرشته هارو میشناسی زبونشونو بلدی !

اجازه هست یه لحظه هم دیگه ازت جدا نشم ؟

گول گلا رو نخورم محو ستاره ها نشم ؟

اجازه میدی که بگم من مال تو تو مال من ؟

من از تو خواهش میکنم زیر وعده هات نزن !

اجازه تو دست تو اجازه من دست تو !

خنده من خنده تو شکست من شکست تو !

Heart Brush Set Example

 

نوشته شده توسط محمود در Wed 25 Feb 2009 ساعت 13:7 | لينک ثابت |

اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم . من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني . ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ... حالا دومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده . از هر چي سيبه منتنفرم.

نوشته شده توسط محمود در Wed 25 Feb 2009 ساعت 12:55 | لينک ثابت |

 

روزگار قلبم را شکست، معشوقم داخل معده ام افتاد.

عصاره ی ماه را گرفتند،و برای من معشوقم را ساختند.

معشوقم که از دنیا رفت،قلبم یتیم شد.

از رشته عمرم،برای معشوقم تن پوش بافتم.

حتی در خواب غفلت هم خواب معشوقم را می بینم.

ای کاش من هم می توانستم مانند آینه تصویرت را به آغوش بکشم.

نوشته شده توسط محمود در Wed 25 Feb 2009 ساعت 12:50 | لينک ثابت |

اگر دستم به ليلي و مجنون مي رسيد،مي دانستم چه بلايي بر سرشان بياورم كه اينگونه ما را آواره نكنند! تا اينگونه امروز برايم دليل نياوري كه شرط عاشقي در نرسيدن است.

نوشته شده توسط محمود در Wed 25 Feb 2009 ساعت 12:49 | لينک ثابت |

درباره من
فهرست اصلي

نويسنده
پيوندها
پيوندهاي روزانه
امکانات وبلاگ من
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد! ذخيره كردن صفحه! اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها! لينک RSS

آمار وبلاگ



اطلاعات وبلاگ من




ღ تولد: 1384/12/26 ღ
تعداد مطالب: 386




نظر سنجي


عضويت در خبر نامه

Name
E-Mail



کارت پستال روز


ساعت
لوگودوني

عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد

عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد

کد لوگوي من

اگر مايل به تبادل لوگو هستي
کد من را در وبلاگ خودت ويرايش کن
و به من خبر بده تا منم کدتو قرار بدم
با تشکر.Mahmood1986
لوگوي سايز بزرگ

لوگوي سايز کوچک

تصوير سه بعدي


فال حافظ

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد


فال عشق

اگر عاشق شخص خاصي هستي

و مي خواهي ميزان عشق او را دريابي

ابتدا دست چپ خود را بر روي قلبت بگذار

و بعد با نام آن شخص و تمرکز  کليک کن

  

>>> جالبه امتحان کن <<<

 





ღஜ کليک کن ஜღ


ID من را به Add List ياهو خود اضافه مي کني ؟!؟





๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ Menu ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑




๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ Search Word ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑







๑۩۞۩๑ کليه ي حقوق اين وبلاگ توسط دل شکسته محفوظ است.طراحي شده توسط محمود ๑۩۞۩๑.